تبليغاتX
باران عشق

باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها


کاش ...

كاش ميشد زيز باران رفت

پيش باران از غم دوري تو صحبت كرد

كاش ميشد به حرمت دلهاي عاشق

رنگ محبت من و تو ابدي ميشد

كاش فاصله ها كم ميشد

و من و تو باهم و در كنار هم بوديم

كاش به حرمت دلهاي شكسته

آرزوي من و تو هم ديدني ميشد

 كاش به حرمت تمام خوبان

رنگ زندگي من و تو هم آسموني ميشد

كاش زمان متوقف ميشد

و تو براي ابد در قلب من بودي

كاش به حرمت شبهاي پاك و روحاني

قلب من و تو نوراني ميشد

كاش دعاي ديگران در حق ما مستجاب ميشد

و دلهاي ما هم بهاري ميشد

كاش فاصله نبود و من و تو تا ابد عاشقانه ها را زمزمه مي كرديم

كاش به حرمت دعاي همه فرشته ها

آرزوي من و تو هم اجابت ميشد

حمید | در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 12:0 | پيوند |

خاطره باران

وقتی آدم زیر بارون قدم میزنه یه احساسی داره که به سختی میتونه اونو وصف کنه. بوی بارون و زمین بوی بارون و برگ درخت بوی عشق بوی عابری که از بارون مست شده . یکی میگه حال و هوای بارون دو نفره هست . بارون .عشق.هوا.دو نفر .و.... کلماتی هستند که تو ذهنم میگذره .

روزی که واقعا معنی بارون رو فهمیدم خوب یادمه آخه چشام هم بارونی بود آخه بارون هم خودش گریه هست بارون واسه آدمای تنها غم میاره چون اونا رو به یاد جدایی میندازه ولی واسه دو معشوق زیر بارون یه معنی دیگه ای هست اونم اینه که باید باهم زیر باران رفت بیاد تا آخر باران رفت باید بیاد باهم زیر باران خیس شد باید باهم زیر باران گریست و صدها باید دیگر...

وقتی دیدم هوا ابری شد و دل آسمون گرفت و گریه کرد منم گریه کردم چون دیدم دلتنگی را وقتی آسممون غرید و فریاد زد تا شاید زمین صداشو بشنوه منم فریاد زدم تا شاید شاید یکی صدای دلتنگیمو بشنوه وقتی آسمون برقی زد تا شاید دستش به زمین برسه منم دستای خستمو با نیاز به آسمون بلند کردم دستای من بلند تر از دستای ابر بود آخه دستم منو به خدا رسوند اونجا جای دستای خسته و دلای شکسته هست . ازش خواستم که کمکم کنه که منم مثل ابر و زمین نشم منو برسونه به چیزی که میخوام...

بارون کمکم داره بند میاد آخه دیگه ابر جون نداره انقدر گریه کرد و فریاد زد که تموم وجودش آب شد ولی دل معشوقشو که زمین بود شاد کرد ما آدما هم باید مثل ابر باشیم و به زندگی بباریم . رسیدن به معشوق جز این راهی نداره آری فریاد میزنم و سهم خودمو از این دنیا میگیرم

ای باران ببار که دلم هوای یارم کرده است

حمید | در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 ساعت 14:41 | پيوند |

زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.

پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. میدانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی برگردند و آن شیاره های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود، اما از همیشه زیبا تر بود.

عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...

حمید | در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 11:48 | پيوند |

داستان باران عشق

این داستان شاید حرف دل خیلی از عاشقا باشه این همون داستان بارونه که چجوری بارون شد

روزی روزگاری دو معشوق بودند به اسم آب و زمین  چنان عاشق که همه می گفتند این دو از هم جدایی ناپذیر هستند زمان به همین منوال میگذشت تا وقتی که ژای خورشید به میان آمد .آری خورشید آمده بود آب از خواب بیدار شد ناگهان نگاهش به خورشید افتاد .وای چقدر زیبا او چنین چیزی تا به حال ندیده بود مثل یک رویا وای چه موهای قشنگی ! چه گرمای آرامش بخشی. آب با خودش گفت تا زمین خوابه برم و یه سلامی به اون عرض کنم و بژرسم کیه.  رفت ژیش خورشید و با کمی خجالت گفت سلام من اب هستم و خوشحال می شم با شما آشنا بشم .راستی شما کی هستین.  خورشید گفت سلام آب عزیز من خورشیدم گرما دارم تازه به این طرفا رسیدم و تنها هستم خوشحال می شم تو یار من بشی و پیشم بیای.   آب کمی فکر کرد ودر حالی که غرور تمام وجودش را گرفته بود با خودش گفت : چه خوب دیگه از دست این زمین پست و پایین راحت می شم میرم اون بالاها پیش خورشید که هم زیبا هست و هم بالاتر از زمین ..... آب حتی به گذشته هم فکر نکرد که زمین عاشقش بود و آب رو تو آغوش خودش میگرفت تا آروم بگیره حتی به این فکر نکرد که زمین بدون اون میمیره و حتی به این موضوع که خودش یه روزی عاشق و دیوونه زمین بود.

آب به خورشید گفت: من چطور بیام پیشت . خورشید در جواب گفت من تو رو با گرمای خودم سبک میکنم و بعد میای بالا پیش خودم. آب گفت: بزن بریم .. خورشید هم گرمای خودش رو بیشتر کرد و آب بخار شد و شرو به بالا رفتن کرد . در همین هنگام از گرمای خورشید زمین بیدار شد . وقتی این صحنه رو دید به آب که در حال بالا رفتن بود گفت : آب عزیزم کجا میری ؟  آب گفت : من دارم میرم یه جای بهتر .جایی که خوشبخت بشم و پیش یه نفر که منو بیشتر دوست داره .... زمین فریاد زد نه نه نه .. نرو من بی تو میمیرم من دوست دارم من عاشقتم بدون تو خشک و تباه می شم ... ئلی آب گوش نکرد و رفت تا به خورشید برسه در حالی که نمیدونست بین خودش و خورشید زیاد فاصله هست و رسیدن به او محاله ولی خودخواهانه تلاش میکرد. زمین داد زد : من همیشه عاشقانه آغوشمو واسه بازگشتت باز نگه می دارم  می دونم یه روزی پشیمون برمیگردی

آب بالا و بالا تر رفت تا به جایی رسید که متوقف شد ... آب به خورشید گفت :چی شد چرا دیگه بالا نمیرم ؟ خورشید در جواب گفت من دیگه بیشتر از این توان ندارم تا تو رو بالا بکشم دیگه وقت ندارم الان شب ساه میرسه و من باید برم شاید یه روز برگشتم.  آب ذر حالی که شکه شده بود با حالت گریه به خورشید گفت ولی قرار ما این نبود خواهش میکنم منو اینجا تها نذار .. ولی خیلی دیر شده بود آب تنها شده بود و حالا به اشتباه غودش پی برده بود و دیگه راه برگشتی نداشت . او از روی زمین خجالت میکشید او ن زمین رو  تنها گذاشته بود و حلا زمین خشک و تنها اون پایین بود . آب فریاد زد :زمین عزیز بیداری ؟ منم آب . خیلی پشیمون هستم . میخوام برگردم پیشت تو آغوشت ..... ولی دیگه دیر شده بود و دیگه کاری از دست زمین هم بر نمی آمد.

سالها از ان ماجرا می گذرد و این دو معشوق از هم دور افتاده اند . باران روزها و شبها گریه میکند تا شاید با قطره های اشک خود که همان باران است زمین را شاداب و سرسبز کند تا شاید بتواند اشتباه خود را جبران کند او باران عشق خود را بر سر زمین میریزد و زمین هم عاشقانه آغوش خود را باز می کند تا قطرات عشق را در آغوش بگیرد که بوی یارش را میدهد..

حمید | در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 10:8 | پيوند |

:: مديريت وبلاگ ::

خانه
وررود به مديريت
پست الكترونيك
 

:: طراح قالب ::
قالب‌هاي حرفه‌اي


:: آمار وبلاگ ::
تعداد بازديدها:
کاربران آنلاين :

:: لينک به وبلاگ ::



:: موضوعات وبلاگ ::

:: دوستان من ::



انتظار

مکتوب

پنجه بر مهتاب

شبهای تک ستاره

سوته دلان

بهشت 47

زلال باران

داره بارون میاد

دختر خورشید

کاغذ دیواری

سکوت

باران عشق *بهرام

زیرشلواری

ناشنیده ها

مسافر کوچولو

آخرین شبنم

کبوتر سفید عاشق

هفت رنگ عشق

بهار من

به قلبم گوش کن

کلبه عشق من

تنها دلخوشی سارا

شب نیلوفری

همراه من

لحظه های تنهایی

به سراغم اگر می آیید

عاشقانه ها

سکوت

:: خبرنامه وبلاگ ::





:: من در ياهو ::


:: آرشيو ::

خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


:: موسيقي ::

  RSS