باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها
|
خواب
دیشب وقتی خواستم بخوابم به آسمان نگاه کردم تا شاید گوشه چشمی از او آنجا ببینم. به خواب رفتم و در خواب سبک بال به پرواز درآمدم بالا رفتم بالا و بالاتر رفتم تا به ماه رسیدم .دیدم که ماه در آینه دریا به خود نگاه می کند و موهای خود را شانه می زند تا نگاهش به من افتاد با تعجب گفت تو تو تو ... اینجا چیکار می کنی من تو را می شناسم تو هر شب به آسمان و به من نگاه می کنی و تا حالا خیلی از من دور بودی . چگونه به اینجا آمدی و چه می خواهی. من با خجالت گفتم سلام ای ماه زیبا .مرا ببخش که سرزده مزاحم شدم. من سوارم بر بال خیالم به اینجا آمدم آخر او مرا به خیلی جاها می برد و از تنهایی در می آورد. امشب هم دلم گرفته بود این شد که دیگر تاب نیاوردم و گفتم پیش تو بیایم تا شاید تو مرا از پریشانی رها کنی . پرسیدم تو برای خود یاری داری ؟آیا عاشق شده ای ؟ ماه آه سوزناکی کشید و گفت : آری من هم یاری دارم که از من دور افتاده است و به ستاره قطبی اشاره کرد و گریه کنان گفت : او نیز از من دور است و نمی دانم چه کنم من هروقت به آسمان می آیم تمام ستاره های اطرافم محو و کمرنگ می شوند چون میدانند که من در انتظارم و می خواهم عزیزم را ببینم. تو چه غمی داری : من هم آهی کشیدم و گفتم من هم همدرد تو هستم اما یارم از من دور نیست فقط دست زمانه مرا از او دور کرده است ای ماه میتوانی او را پیش من بیاوری ... ماه گفت : من نمیتوانم اما بال خیال تو میتواند ... برو برو به خیال او و دستش را بگیر و به اینجا بیاور .اگر او تو را دوست داشته باشد همراه تو می اید. و من هم راه را به تو نشان میدهم. من هم سوار بر بال خیال شدم و در جاده ای که با نور مهتاب روشن شده بود بسوی یارم رفتم او در خواب ناز بود . ولی ناگهان دستی دستم را فشرد نگاه کردم ولی باورم نمی شد او هم در خیالش در انتظار من بود دستش را فشردم و شادی کنان به طرف ماه رفتیم ماه از دیدن ما به یاد زندگی خودش افتاد و دوباره شروع به گریستن کرد و اسمان پر شد از قطره های مهتاب آری ماه آسمان را به خاطر ما پر کرد از قطره های مهتاب ... ناگهان حس کردم سنگین شده ام و دیگر بالهایم نیست اری من از خواب بیدار شده بودم ولی باز به انتظار شبهای دیگر می مانم شاید باز سوار بر بال خیال به انجا بروم ولی هر شب برای ماه دعا میکنم که او هم به وصال برسد.
حمید | در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت
12:46 |
پيوند
| زیباترین احساس
روزی که فهمیدی دوستت دارم ترسیدی . روزی که گفتم دوستت دارم از کنارم رفتی و روزی که فهمیدی مردم یه سراغم آمدی .تو که می خواستی گلی برای مزارم بیاوری آن را در زمان زنده بودنم به من می دادی تا شاد شوم. تو که می خواستی بر سر مزارم گریه کنی در زمان زنده بودنم به من لبخندی می زدی تا در حسرت لبخند تو نمیرم. تنها کسی که مرا تنها نگذاشت غم بود . او یار باوایی بود چو هر وقت و هرجا همراهم بود و مرا تنها نگذاشت. چه روزها که از پس پنجره تنهاییم به دوردست چشم دوختم و راز دلم را زمزمه کردم فقط زمزمه و آن هم برای این بود که نامحرمان صدای مرا نشنوند ولی وقتی تو شنیدی بیشتر رنجیدم چون دلم را شکستی و رفتی .ای کاش این راز درون دلم باقی می ماند. پنجره رو به جاده غم زیباست رنگش آبیست چون رو به دریای بیکران عشق باز میشود من تشنه عشق او نبودم چون تشنه با نوشیدن سیراب میشود بلکه من به عشق او و به خود نیاز داشتم .. مرای هیچ محرمی نست تا با او راز دل باز گویم تنها خود خودا میداند و من آنقدر پیش درگاه خدا گریستم تا فرشتگان تاب نیاوردند و به التماس افتادند که ای پروردگار مهربان چرا باید او رنج بکشد من به خدا گفتم خدایا دستهایم خالیست مرا شاد کن و خدا دست فرشتهای زمینی را در دست من گذاشت ولی نگرانم که دستهایم تاب نگاه داشتن او را نداشته باشد آخر میترسم از غرورش میترسم ای کاش غرور و عشق و دروغ نبود تا انسانها راحت زندگی می کردند.
حمید | در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت
12:46 |
پيوند
| میترسم
میترسم .:نه از تاریکی نه از فریاد نه از روح نه از مرگ بلکه از آدمها میترسم آدمها آدمها وآدمها و.... از آنها مرا میبینند و سلام میکنند از آنها با من مینشینند و مرا دوست و برادر خطاب میکنند از آنان که مرا میبوسند و در ذهن طناب دار مرا میبافند... سالهاست... سالهاست که میترسم. از آدمها میترسم و میگریزم به خلوت. به خلوتِ خالی از چشم.میگریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را میپایند . نمی دانم چرا و به چه دلیل است و این تاوان کدامین گناه من است که اینگونه باید باشم چرا سهم من از زندگی این است .مشتی انسان دو رو که در ظاهر مرا میپرستند و در درون مرا چون بتی میدانند که باید او را شکست. ای کاش میشد پیش خدا بروم و در بارگاهش زانو بزنم او را حس کنم و دلی پر درد گریه کنم . حرف بزنم و درد دل کنم بگویم از سودای مردم دوروی این زمانه بگویم از تنگ چشمی مردم که نمیتوانند خوشبختی مرا ببینند بگویم از کسی که دوستش دارم و همین تنگ چشمان مرا از او دور کرده اند .. پس اکنون با تو میگویم ای انکه از من دوری ای انکه دست شوم تیره روزان تو را از من دور کرده است دریاب مرا از پس این همه رنج و بیا دست در دست یکدیگر به عرش خدا برویم و از او بخواهیم که مارا یاری کند تا دست این ادمها کوتاه کنیم . ببین فقط مرا ببین که اینگونه دردمندم و دریاب که همچون فاتحی شکست خورده سالها منتظر یاری توام .سالهایی که دشمنان مرا از تو دور کرده اند و اکنون که حرف دل مرا می دانی و دشمنان را شناختی پس دیگر به هیچکس جز من اعتماد نکن. منتظر روزی میمانم که با دستانت از آسمان برایم ستاره ای بچینی ... سالهاست که منتظر مانده ام و میمانم.
حمید | در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت
12:14 |
پيوند
| پنجره
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
حمید | در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ساعت
12:18 |
پيوند
| انتظار
انتظار . کلمه ای که سالهاست آن را می شناسم و در عمق وجودم نفوذ کرده است و چه سخت است انتظار آن هم انتظاری که در پس آن دیواری از شک باشد نمی دانم چرا ؟ ولی منتظر آمدنش هستم ولی نمیدانم که اصلا میداند که من منتظرش هستم یا نه؟ ولی شاید سالها در نگاهم این شوق رسیدن را دیده باشد ولی ترسیده ام شاید آن گرگها نه بهتر بگویم آن روباه صفتان او را در راه بترسانند می ترسم به آنها اعتماد کند می ترسم به او بگویند که من منتظر دیگری هستم و یا آنکه آن شوق نگاههای من مال او نبوده آخر من آن روباه صفتان وجودم را می خواستند ولی من به آنها ندادم آنها از نیت من باخبر بودند پس عهد بستند تا نگذارند او به من برسد . من دعا میکنم که گول نخورد هنوز خیلی راه در پیش است و من دستم کوتاه .میخواهم برایش فریاد بزنم و او را بخوانم و بگویم که منتظرت مانده ام ومی مانم ولی میترسم که دیگران بفهمند مخصوصا آن روباه صفتان . مخواهم خودش بفهمد. اکنون سالهاست که منتظرم . یک صدایی همیشه به من میگوید که او می آید در همین بهار می آید اما هنوز او نیامده . اکنون بهار است و گلهای بهاری رووییده اند و من در انتظار چشمهایم را به راه دوخته ام اما تو هنوز نیامده ای منتظرم تا پیغامی یا صدایی از تو بشنوم من منتظر آمدنت می مانم. عشق یک حادثه است و جدایی یک قانون بیا حادثه آفرین و قانون شکن باشیم
حمید | در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت
10:42 |
پيوند
| پنجره
میدونی پنجره منو یاد چی میندازه . به یاد آسمو .ابر.هوای تازه .دیدن یار و... شبا که میشه ژنجره اتاقمو رو به مهتاب باز می کنم تا با نورش منو نوازش بده یه پنجره رو به نور یه پنجره رو به مهتاب یه پنجره برای دیدن وقتی ازپنجره دوردست رو نگاه می کنی وقتی به انتظار نشستی مثل یه دختر بچه که به انتظار باباش نشسته تا شاید زود بیاد و بپره تو بغلش چه زیبا میشی. ژنجره خودش معنی انتظار رو داره میخوام ژنجره دلمو رو به آسمون قلبت باز کنم ولی میترسم آسمون دلت ابری باشه و بارونی واسم نداشته باشه اونوقت دلم میگیره بیا و تو هم مثل من باش .بیا هردومون پنجره دلامونو رو به یه آسمون باز کنیم یه آسمون که دوتا پرنده داره که یه آشیونه بالای یه درخت بید دارن و عاشقانه باهم پرواز میکنن . بیا یه آسمون یه ماه یه ستاره و یه خورشید داره که فقط مال من و توست. به امید این روز به انتظارت میشینم
حمید | در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 ساعت
9:41 |
پيوند
| جاده
جاده چیست ؟ جاده چگونه به وجود آمد؟ میخوام داستان جاده رو تعریف کنم . قدیما جاده نبود . اولین جاده با اولین جدایی به وجود اومد . آخه قدیما عشقا تا پای جون بود و عاشقا پیش هم . ولی با اولین جدایی یه عاشق از جفای معشوقش رنجید و رفت . اونجایی که اونا زندگی می کردن پر از سبزه و جنگل و رودخونه بود شاید بشه گفت اونجا بهشت بود . تا روزی که معشوق قصه ما عاشق رو رنجوند . عاشق قصه ما گذاشت و از اونجا رفت در حلی که آه می کشید و گریه میکرد وقتی اشک اون به زمین میریخت سبزه ها از غصه خشک میشدن و آه اون هم به هر گل و درختی میرسید اونا خشک میشدن آخه آه عاشق مثل آتش میمونه. اینجور شد که اولین راه بوجود اومد یه راه بی انتها که با آه و اشک ساخته شده بود . کاش میشد همه راهها راه جدایی نباشه جاده منو به یاد جدایی میندازه آخه آدما رو از هم دور میکنه ولی جاده وقتی خوبه که آدما رو باهم ببره یا به هم برسونه .
حمید | در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت
9:40 |
پيوند
| بهار عاشقان
دوباره بهار اومد . بعد از این همه سختی از راه دراز اومد. بهار همه مبارک . الهی همیشه دلتون بهاری باشه آخه تو بهار نو میشه .پس چرا دل ما نو نشه و تغییری نکنه ؟ بهار پر از گل و بارون همون بارون عشق که دونفره هست . شنیدم میگن اگه آدم زیر بارون دعا کنه دعاش برآورده میش مخصوصا دعای عاشقا . آخه بارون هم عاشقه یعنی خود عشقه . کاش میشد من هم یه دعایی کنم آخه خیلی وقته بارون نیومده می خواستم دعا کنم که بارون صدای منو به کسی که میخوام برسونه . ای کاش می شد آدم بتون حرف دلشو به بارون بگه تا اونم زود زود برسونه . ولی حیف که نمیشه آخه خود بارون هم اسیره خودش هم حرف داره . میخوام تو بهار دلمو تازه کنم میخوام برم بهش بگم به اونی که دوسش دارم نمیدونم چرا نمیتونم بگم نمیدونم به بارون بگم نه نه نه نه ... یادم نبود که بارون اسیره . شاید خودش حرفامو اینجا دید. من سالها حرف دلمو نگفتم ازش دور بودم . وااااااای ولی وقتی تو چشماش برق عشق را دیدم گفتم ای وااااااای چرا اشتباه کردم و گذاشتم حسودا هر کاری میخوان انجام بدن. اما نه نمیذام من حقمو از این دنیا میگیرم حالا که از قلبش خبر دارم دیگه نمیذارم ازم بگیرنش
حمید | در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت
11:7 |
پيوند
| |
:: مديريت وبلاگ ::
خانه
:: طراح
قالب ::
:: لينک به وبلاگ
::
![]()
:: موضوعات وبلاگ ::
:: دوستان من ::
:: خبرنامه وبلاگ ::
:: من در ياهو ::
:: آرشيو ::
|