تبليغاتX
باران عشق

باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها


تنها در ایستگاه انتظار

تنها در ایستگاه انتظار

زندگی من مثل یه قطار هست و دنیا و هم ریلهای او قطار . من ریلهای قطار رو دوست ندارم چو هیچوقت به هم نمیرسند. این هم به خاطر غرور اونها هست که نمی خوان یه هم بگن دوست دارم .هر کدوم منتظره که اون یکی بهش بگه . دیگه زیاد حاشیه نمیرم.

تو ایستگاه انتظار منتظر قطار بودم که یهو تو اومدی و از من پرسیدی .ببخشید آقا ساعت چنده . ولی چون ساعت من تو استگاه انتظار کار نمیکرد بهت گفتم خانوم محترم اینجا ایستگاه انتظاره که ادما اینجا با سرنشتشون روبرو میشن و بعد سوار قطار زندگی میشن . اونوقت زمان شروع میشه .

تو غصه خوردی و رفتی ولی من تو برق چشات خوندم که تو هم مثل من سرنوشت گمشده داری. دنبالت اومدم دیدم یه گوشه ای نشستی و گریه می کنی .یه عروسک تو بغلت بود که خیلی دوسش داشتی و فکر می کردی اون تنها همدم تو هست .ولی عروسکا دل ندارن . عروسکا بی وفا هستن . اومدم کنارت بهت گفتم منم مثل تو تنهام و دنبال یه همدم می گردم . باهام همسفر میشی؟  تو گفتی نه من یه عروسک دارم که همدم من هست . و بلند شدی و رفتی ولی اون لحظه دزدی اومد و اونو از دست تو چنگ زد و برد ولی عروسک هیچ مقاومتی نکرد و رفت (چه بی وفا) .تو از شدت غم بیحال شده بودی ولی من اومدم بهت گفتم چرا آدما باید دل به عروسکای پوشالی ببندند وقتی که همدمی از گوشت و خون دارن که تو سینش قلبی هست که فقط یه بار دزدیده میشه و دیگه همیشه پیش دزدش میمونه و خیلی باوفا هست.

دستمو گرفتی و بلند شدی نگاه به ساعتم کردم ، نه باورم نمی شد ساعتم داشت کار می کرد آره تو اون گمشده من بودی ، تو اون سرنوشت من بودی . صدای سوت قطار داره از نزدیک شدنش خبر میده . خوشحالم که دارم به سفر میرم .ولی تورو خدا منو تنها نگذار . تو هم مثل اون عروسک نباش .من به نگاهت ،به صدات ،به محبتت و به گرمی دستات احتیاج دارم پس عروسک نباش.

 

حمید | در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 9:58 | پيوند |

سوخته دل

سوخته دل

 

من از تمام زندگیم یه دنیا خاطره دارم اونم با یه عروسک.اون موقع مشکلات زندگی رو احساس نمیکردم همه زندگیم یه عروسک  بود عروسکی که انگار از آسمونها برام رسیده .آره اون عروسکی که فرشته زندگی من بود.او فقط برای بازیها وسرگرمی من ساخته نشده بود بلکه اون همه عشق زندگیم بود.همیشه در بغلم میفشردمش باهاش حرف میزدم و می بوسیدمش.زمانهایی که شاد بودم احساس میکردم که اونم شادوزمانهایی که من گریه میکردم احساس میکردم که اونم داره گریه میکنه.اون هیچ موقع به من حسادت نمیکرد زمانیکه موقعیت خود را در خطر میدید من رو سپربلا نمیکرد.من هم عروسکم رو به کسی نمیدادم تا با آغوش دیگری عادت کنه ودیگری او را ببوسه واو را از آن خود کنه.او تنها مال من بود شبها زمان خواب اونو رو قلبم میگذاشتم من برای او لالایی میخوندم تا بخوابه و در کنارش شیرین ترین خوابهای دنیا رو میدیدم.همیشه میترسیدم که اگه یه وقت عروسک نازنین من خراب بشه من چی کار کنم؟نیاد یه روزی که از دستش بدم آخه من نمیتونستم بدون اون بمونم.اون عروسک برای من به اندازه یه دنیا ارزش داشت چون در ذهن من یه عشق بی ریا بود.

ولی افسوس که من نمیدونستم که او با آغوش هر کسی انس میگیره ویه روز در عین ناباوری ترکم میکنه.او منو با مشتی از ارزوهای سوخته در دنیایی مالامال از غم رها کرد شاید اون باور نداشت که اینطور توی غم عشقش بسوزم.ای وای که من نمیدونستم درون اون سینه قلبی سنگی وجود داشت که اینطور با یه لبخند دیگه منو رها کنه.ولی هنوزم امید دارم که با روزهای خوش زندگیش از این دل شکسته یاد کنه وشاید یه روزی برگرده.

             گرم یاد آوری یا نه

                                     من از یادت نمیکاهم

                                                        تو را من چشم در راهم     

حمید | در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 20:11 | پيوند |

رهگذر آشنا

رهگذر آشنا

در کوچه باغهای شهر غریبانه قدم میزنم .با دستهایی پر از خالی دستان او و با چشمانی کنجکاو که هر جنبنده ای را می پاید تا شاید پیدا کند آن گمشده خود را. آن رهگذز آشنا که در پیاده رو  خیابان زندگی از کنار او گذشتم در خیابانی که تنها عابرانش من و او بودیم . وقتی راه زندگی را آغاز کردم عابران دیگری را دیده بودم که بعضی بی اعتنا از کنارشان عبور کردم بعضی دیگر خواستند با من همراه شوند اما دیدم راه آنها با من یکی نیست. آخر من می خواهم به خیابان آرزوهایم بروم که دیگران در آن جایی ندارند. شاید بگویند چه خودخواه هستم .اما نه ! خیابان آرزوهایم فقط برای دو نفر جا دارد .

مدتها است که به نبال رهگذر آشنا می گردم می دانم که او نیز گمشده این شهر است و مانند من تنها وقتی در حال عبورم روی دیوارها نوشته هایی از او می بینم که مرا صدا می زنند و من جسورتر می شوم تا او را بیابم .به گمانم  مقصد من و او یکی است همان خیابان آرزوها.

خیابان آرزوها بعد چهار راه عشق و تردید و دو خیابان بالاتر از خیابان از خود گذشتگی است. که اگر هر دو از آنها عبو کنیم به آنجا می رسیم. می دانم که رهگذر آشنا خسته است این را ازدرخشش چشمانش در آن لحظه از کنارم گذشت دیدم . او نیز مانند من تنها بود و به دنبال من می گذشت اما مرا نشناخت . فکر کنم به خاطر تاریکی این خیابانها بود . آخر چراغهای زیبای این خیابان را آدمهای بی احساس برای اینکه من گم شوم یا در چاله ای بیفتم شکسته بودند. اما من خسته و ناامید نمی شوم و با صدای بلند حرفهای دلم را فریاد می زنم و می دانم که او می شنود شاید با این کار او نیز بتواند مرا پیدا کند.

و چه سخت است در شهر غریبستان بودن

حمید | در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 11:28 | پيوند |

عشق از شمع و پروانه بیاموز

عشق را از شمع و پروانه بیاموز

سالها پیش درون یک خانه قدیمی با ظاهری فرسوده که صاحب آن سالها پیش از دنیا رفته بود شمعی تنها در گوشه تاقچه اتاق روزگار را به سر می برد. تنها و تنها وتنها .در تاریکی آن اتق به سالهای خوش گذشته فکر می کرد به آن روزها که خانه رونقی داشت و او در شمعدان نقرای کنار یک آینه بود دوستانی داشت و روشنی بخش محفل آنها بود به . به پیرزنی فکر می کرد که شبها کنار میز شام او را روشن می کرد تا با نور او عشق به سفره بیاید. اما سالها گذشته بود و آن شمعدانی دزدیده شده بود و آینه شکسته بود و مثل صاحب خانه دیگر جانی نداشت. تنها از گوشه سوراخ سقف باریکه نوری به درون می تابید.

در یک روز بهاری پروانه ای زیبا شادمان از خوردن شهد گلهای بهاری در حال پرواز از کنار آن خانه بود که کنجکاو شد به درون خانه برود پس از سوراخی که در سقف بود وارد شد . آنجا خیلی تاریک بود و صدای زمزمه های یک نف به گوش می رسید .پروانه با ترس گفت :آهای این صدای ناله برای کیست. باز هم صدای ناله آمد. پروانه جلوتر رفت و شمع را دید و به او گفت تو که هستی و اینجا چه کار می کنی. شمع نیز داستان زندگی خودش را گفت و از تنهایی خودش حرف زد. پروانه قول داد که هر روز به او سر بزند و او را از تنهایی درآورد . مدتها به این شکل گذشت و پروانه به قول خود عمل کرد. آن دو به قدری به هم عادت کرده بودند که حتی یک روز هم دوری همدیگر را تحمل نمی کردند. مدتی گذشت تا زمستان سرد رسید و پروانه پیش شمع امد و گفت :اکنون فصل زمستان است و پایان عمر من و من از سرما میمیرم.شمع که دیگر نمی خواست دوباره تنها شود و دیوانه وار پروانه را دوست داشت گفت : بیا من با شعله خود تو را گرم میکنم با اینکه سالها خاموش بوده ام ولی اکنون وقت سوختن است. شمع شروع یه سوختن کرد و پروانه برای اینکه گرم شود به بالای شمع شروع به چرخیدن کرد . ساعتها گذشت و شمع آنقدر ذوب شده بود که دیگر نفسهای آخرش را می کشید . در این حال به سختی گفت :پروانه من دیگر تمام شدم و خوشحالم که با عشق میمیرم پس خداحافظ. پروانه که تاب دوری شمع را نداشت از خود بیخود خد و با بالهایش شمع را در آغوش کشید و او نیز سوخت اما هردو جاودانه شدند.

عشق را از شمع و پروانه بیاموزعشق سوختن عاشق و معشوق در آغوش هم  است

 

حمید | در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 10:46 | پيوند |

سر در گریبان تنهایی

سر در گریبان تنهایی

آن روز که تو به من عاشقانه خندیدی و رفتی ندانستی که دیگر تاب نمی آورم و به دنبالت آواره می شوم .   آن روز که فرشته وار در بالای سرم چرخیدی ،ندانستی که دیگر نمیتوانم آسمانی جز سیاهی چشمان تو داشته باشم. و آن روز که اسم من را صدا کردی ندانشتی که دیگر گوش من به تمام صداهای دنیا ناشنوا می شوند.

به خاطر تو اواره دنیای تنهایی خویش شدم . سر در گریبان فرو بردم و چشم به دنیا بستم . آری من به بیابانی بی انتها تبعید شدم و تو آری تو نیز شاهد سرگردانی من بودی ... من به مانند عقابی شکسته بال بر بالای سخره ای شده بودم که لاشخوران انتظار مرگ او را می کشند و تو مانند جفتی شدهای که بلند پروازانه از دور مرا می بینی .. میبینی بال و پر زدنم را ولی با خود فکر می کنی که که ای بال و پر زدنها از شادی است .اما من با همین پر و بال شکسته هنوز زنده ام و می جنگم با اینکه افسرده ام از تو که چشم به روی حقیقت بسته ای و خوش باورانه در اسمان پرواز می کنی بدونه اینکه زجر کشیدن جفت خود را ببینی.  خسته ام از  یارانی که که در ظاهر مرا میبینند و با من همدردی میکنند ولی در خفا بر ملالتهای من میخندند..

در غم بی همزبانی سالهاست که کارم از گریه گذشته و دیگر خنده نیز با لبانم غریبه گشته اند .ای کاش میشد که سفره دلمو پیش یه نفر باز کنم . ای کاش یک نفر بود که می تونستم اونو رفیق صدا کنم.

نمی دانم انگار دوستیها و عاشقیها افسانه شدند یا شاید من دنیای خودم را  اشتباهی آمدم....ای کاش می شد دوباره به پرواز درآیم تا این آرزوی سورچرانی لاشخوران پایان یابد .آنگاه به کنار تو می آمدم و تو را از اوج به پایین میکشیدم و به تو نشان می دادم خونهایی که از بالهای زخمی ام به روی زمین رخته . به تو نشان می دادم آن درد دلهایی که من دور از تو بر روی خاک نوشتم و تو ندیدی ...ای کاش می شد

 

حمید | در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:26 | پيوند |

درد دل تنهایی دور مانده

تنهای دور مانده

سلام خدا . باز منم . همونی که جزتو کسی رو واسه درد دل نداره . بازم اومدم که باهات حرف بزنم و شکایت کنم.

نمیدونم از کجا شروع کنم آخه خیلی حرفای نگفته دارم ....وقتی انسان رو آفریدی مگه به اون عشق ندادی ؟ مگه واسه اون همدمی از جنس خودش قرار ندادی ؟ مگه ادم به خاطر حوا اون سیب رو نخورد و به زمین اومد ؟  مگه مجنون به خاطر لیلی آواره نشد ؟ مگه بیژن به جرم عشق منیژه در چاه تاریک نیفتاد ؟ 

خدایای من هم در چاه تنهایی خودم اسیرم . در بیابان تنهایی اسیرم . به خاطر خوردن سیب عشق در دنیای تنهایی خودم تبعید شدم. مگر گناه من چه بود که آدمها مرا درک نکردند. مگر من از سیاره ای دیگر امده بودم که زبان مرا نفهمیدند. روزها و ماهها به مانند پرنده ای مهاجر به دنبال جفتی در خور خود تمام دنیا را گشتم پس چرا وقتی جفتم را پیدا کردم او نباید عشق مرا بفهمد ؟ خدایا چه کسی به انسانها یاد داد که بی وفا باشند ؟ چرا نباید کسی تنهایی مرا بفهمد ؟ چرا من آن سیب را خوردم ؟ مگر من لیاقت بهشت تو را نداشتم که اینگونه آواره ام کردی ؟

چه سخت است غریب بودن میان آشنایان . چه سخت است محبت ورزیدن اما محبت ندیدن . هوا برایم سنگین است .در آسمان خورشیدی نمی بینم زمین زیر پایم سست شده است .

خدایا دعی میکنم آنگونه مجنونها دعا کردند . آنگونه که بیژنها در چاه دعا کردند ....یا مرا به بهشت خودم باز گردان یا مرا به آنکه در دلم جای دارد و می دانم مرا دوست دارد برسان تا در زمین تو برای خود بهشتی بسازم .

خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

حمید | در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:22 | پيوند |

آسمان دلم

دلم گرفته

            باز هم ابرهای تاریک و تیره غم از هر سو به آسمان دلم هجوم آورده ، باز هم این آسمان بارانی و ابرگرفته است، گرفته تر از همیشه . چند روزیست بغض سنگینی بر گلویم نشسته ، چند روزیست دلم می خواهد همچون رگبارهای بهاری ببارم و همچون رعد فریاد بزنم ،بگریم ،بگریم،بگریم ،تا که شاید اندکی آرام گیرم ، تا که شاید هیاهوی طوفان درونم فروکش کند. اما خود خوب می دانم که اینها مرهمی بر قلب پر از دردم نیست ، خود میدانم که اینگونه به آرامش نمیرسم ، می دانم ،می دانم ، می دانم ،ولی ای کاش او هم می دانست ، می دانست که آرامشم همه از او سرچشمه می گیرد، می دانست که وجودش ، نگاهش ، کلامش ، نفسش ، همه و همه ، دنیا دنیا آرامش به این دل شکسته و خسته هدیه می کند. دل خسته ، خسته از انتظار ، خسته از تردید ، خسته از غم ، خسته از حسرت با او بودن . کاش زودتر بیایی ، کاش زودتر بیایی که دگر ذره ای طاقتم نمانده . منتظرتر از همیشه ام ، بیا تا این دل آرام گیرد ، بیا که بی تو بودن حس زندگی را از من ربوده ، بیا که دگر توانی در وجودم نمانده ، بیا تا با دیدنت ، با شنیدنت توان خود را باز یابم ، بیا ای یاس زیبایم تا با بوئیدنت جان تازه گیرم . تو که خود می دانی فراق تو برایم چقدر زجر آور است ، بیا و آسمانم را آفتابی کن ، بیا که اگر دیر بیایی شاید دگر اثری از من نیابی ، که غم و درد دور بودن از تو آنچنان بی تابم کرده که هر لحظه سرنوشت ابدی ام را آرزو می کنم .

            بیا ای همه امیدم ، آرزویم ، زندگی ام ، بیا ...

 

حمید | در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:27 | پيوند |

سکه شانس

 

بعضیا میگن که اگه آدم سکه شانس به همراه داشته باشه توی هیچ کاری کم نمیاره

نمیدونم شاید درست باشه . پس حتما جوجه اردک زشت سکه شانس داشت که زیبا شد یا سیندرلا هم سکه شانس داشت که به آرزوش رسید و دیو هم همین سکه رو داشت که به دلبرش رسید. روزی دوستی وقتی دید که ناراحت هستم یه سکه شانس به من داد و گفت بیا این رو بگیر و مطمئن باش که شانس میاری و به آرزوت می رسی ... من هم که آرزوم داشتن تو بود این سکه را گرفتم  با خودم گفتم برم دنبال سرنوشتم تا تو رو به دست بیارم .در راه سرنوشتم به هیچ چیز توجهی نداشتم و همه چیز رو گذاشتم به عهده سکه شانس اما نفهمیدم که سکه دورو هست و وفا نداره . آدمای دورو هم دور من رو گرفته بودند و می خواستند سکه منو از چنگم در بیارن و با هر نیرنگی بو می خواستن من از راهم منحرف کنن . مدتی گذشت و دیدم که روز به روز دارم ازت دورتر و دورتر میشم.... من نمی دونستم سکه شانس دروغه ،من نمیدونستم باید چیکار کنم .

دور و ورم پر شده بود از سیاهی .دیگه خسته و درمونده بودم .. . آخر فهمیده بودم که سکه شانس هیچ ارزشی نداره . با خودم گفتم این سکه رو بدم به اونایی که این همه سال دنبالش بودن و منو از تو دور کرده بودن چون می دونستم سکه ای که هر روز دست یک نفر هست  موندگار نیست با خودم گفتم سکه شانس ارزونی شما کوردلان. 

تصمیم گرفتم که با تلاش خودم راه زندگیمو ادامه بدم و آینده رو رقم بزنم . همون آینده ای که برای خودم و خودت می خواستم.. واینو فهمیدم که :

سکه شانس من تو هستی

 

حمید | در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:13 | پيوند |

تو همونی

 

تو همونی

              اونی که می خوام من                                                     نه ستارست نه فرشته

              آخه من دیگه می دونم                                                     دوره این حرفا گذشته  

             مثل شیرین و نمی خوام                                                    که دروغ باشه تو کارش

                عشق فرهاد و ببینه                                                           ولی خسرو بشه یارش

              مثل لیلا رو نمی خوام                                                        واسه مجنون ناز بیاره

              بشکنه چینیش و اما                                                          آخرش تنهاش بزاره  

               عشق و رو هوس نمی خوام                                                که فقط یه لحظه باشه

                از پی عشق زلیخا                                                             پشت یوسف پاره باشه

               نمی خوام از پشت ابرا                                                         یک فرشته باشه یارم

          که اگه یوقت بخوامش                                                          نتونه بیاد سراغم

                 مثل حوا رو نمی خوام                                                          که تو کارش حیله باشه

             که آدم با خوردن سیب                                                         از خدا شرمنده باشه

             نمی خوام که همدم من                                                      توی عشقش کم بیاره

             من براش دیوونه باشم                                                         اون بگه دوسم نداره

                اونی که می خوام من                                                         نه ستارست نه فرشته

            یکی هست مثل خود من                                                     ولی اون آخر عشقه

                                     اونم فقط تویی نه هیچکس دیگه       

                                   

 

حمید | در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:1 | پيوند |

چشمها دروغ نمی گویند

چشمها دروغ نمی گویند

 

خداوند وقتی انسان را آفرید به او چشمهایی داد برای دیدن زیباییهای دنیا چون که دنیا زیبایی مطلق بود .. وانسان بود که فقط دانست که باید با چشم ببیند و نفهمید چه رازهایی در این چشمها نهفته است .

من نیز یکی از این انسانها بودم ولی تفاوت من این بود که نمیتوانستم زشتیها را ببینم . روزی که نگاهم به نگاهی معوم افتاد دلم لرزید . نمیدان چرا ولی درون قلبم احساس تازه ای به وجود امد در آن نگاه چیزی را دیدم که هرگز در هیچ نگاهی ندیده بودم و آن خود من بودم آری خودم را در چشمانش می دیدم ...

روزها می گذشت و من از یاد ان چشمها دور نمی شدم . چشمهای هر انسانی رازهای دل او را برملا میکند و نیز دروغ و ریا و دشمنی را . من دز نگاه یک انسان زمینی اوج اسمان عشق را دیده بودم ولی حیف که ناگاه ابرهای حسادت و دشمنی نامردمان جلوی او را گرفت . سالها می گذشت و من نمی توانستم در چشمهای او نگاه کنم تا شاید نور امیدی ببینم . من ناامید شده بودم واااای که چه گناه بزرگی من مرتکب شدم ... روزها به فکر رفتم که چگونه بر این تیرگیها پیروز شوم  ، تا روزی فرشته ای پیر و نحیف به خوابم امد به من گفت که توکل کن و بلند شو اگر که نمی خواهی تیریگی این ابرها تو را مثل من کند برو و هرگونه که شده به او بگو که دوستش داری .. من گفتم نمیتوانم ..و فرشته گفت در چشمهایش نگاه کن چشمها دروغ نمی گویند . او خود از چشمان تو می خواند .

از خواب بیدار شدم تصمیم خود را گرفتم و به پیش رفتم آری اکنون او در جلوی روی من بود با تمام وجودم به او نگاه کردم و او نیز نگریست ولی این بار من برق عشق را در چشمانش خواندم چون نترسیدم و نا امید نشدم. و ان تیرگیها را نیز از سر راه برداشتم آخر من آن نامردمان را نیز از نگاهشان شناختم.

 

آری چشمها دروغ نمی گویند

حمید | در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:25 | پيوند |

آرزوی داشتن تو

 

امروز در قلب تنهایم آرزو کردم . آرزو کردم که ای کاش خودم نبودم تاشاید بیشتر بودنم را احساس  می کردی.

ای کاش اشک بودم که از چشمهایت متولد می شدم ، روی گونه هایت زندگی می کردم و روی لبانت می مردم . اما نه این خوب نبود چون آنگاه که می مردم برای همیشه از یادت می رفتم.

ای کاش پرنده ای بودم که در کنار پنجره اتاقت آشیانه ای ساخته بودم و تو هرروز با صدای من از خواب بیدار می شدی و به کنار آشیانه ام می آمدی و برایم با محبت دانه می پاشیدی .. من هم با نوازشهایت جان تازهای می گرفتم و نغمه شادی سر می دادم. ... اما نه ، پرنده مهاجر است وقتی هنگام هجرت برسد دیگر چاره ای جز جدایی نیست .

ای کاش گل سرخی بودم  در گلدانی کوچک ، گوشه اتاق تو  و با بهار می روییدم و غنچه میدادم و به گل تبدیل می شدم ،تو هم هرروز مرا می بوییدی و شاد می شدی  و زینت اتاقت بودم .. اما نه ، عمر گل کوتاه است و همه می گویند گل را وفایی نیست و من نمی خواهم بی وفا باشم.

ای کاش من کاغذ سفیدی بودم بر روی میز اتاقت تا بر روی من حرفهای دلت را بنویسی یا خاطرات روزت و قلب من جایی باشد برای حرفهای دل تو تا هر وقت دلت گرفت من باشم و تو و قلم  تا تو آرامش یابی ... ولی نه ، می ترسم برای شادی دل کودکی مرا به او بدهی تا بر روی من نقاشی بکشد و من را به همه نشان دهد و رسوای این و آن کند و مرا مچاله شده در گوشه ای بیندازد تا فراموش شوم.

ای کاش تنپوشی برای تو بودم تا به هرجا که می رفتی همراه تو بودم و زیبایی تو بودم . همیشه و هرجا می توانستم وجودت را حس کنم و در کنارت آرامش یابم. .....اما این هم نمیشود . چون تنپوش کهنه می شود و تو به دنبال تنپوش دیگری می گردی و مرا در بغچه ای تنها رها می کنی.

دیگر پشیمانم و نمی خواهم چیز دیگری باشم  بلکه می خواهم خودم باشم چون که می دانم از تمام آن چیزهایی که آرزو داشتم باشم  برترم  .. من عاشقم و عاشق تمام نیروهای  برتر علم را در خود دارد . می خواهم خودم باشم و به او بگویم که کیستم و میدانم که او هم عاشق من است .  پس می توانم ..

حمید | در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 12:24 | پيوند |

یک پنجره یک سیب

سیب بهشتی

 

یک پنجره یک سیب یک پنجره یک انتظار . من و پنجره و سیب و انتظار . پنجره من رو به غروب باز می شود . رو به غروب انتظار .در نزدیک من درخت سیبی است که شاخه هایش پر از میوه های سرخ است .غروب زیباست مثل سیب سرخ مثل عشق .از پنجره نگاه می کنم و خاطراتم را پشت سر می گذارم ،خاطره زمستان سرد ،خاطره پاییز برگ ریز وتو .با خودم عهد بسته بودم که وقتی سیبهای باغم رسیده شد به تو بگویم اما نمیتوانم.

سیبی از شاخه افتاد ،دلم ترسید و با خودم گفتم نکند سیب عشق باغ دل تو هم بیفتد . نکند سیبهای باغ دلت را کس دیگری بچیند .انگاه که فرشته وار به من لبخند زدی  به یاد همان سیب افتادم همان سیب که آدم و هوا در بهشت خوردن و به این جرم زمینی شدند . ولی من هم از آن سیب خوردم بدون اینکه تو بدانی و به این دیار تبعید شدم به دیاری که مرا هیچ فریادرسی نیست .آن سیب را خوردم به تنهایی خودم فرو رفتم . ای کاش تو هم از آن سیب می خوردی و به دیار من می آمدی ، به همان زمین خودمان ، زمینی دور از این زمینیها .

دیگر هوا تاریک شده و من پنجره را بستم تا صبحی دیگر و غروبی دیگر بازگردم و به انتظار بنشیم تا تو بیایی و سیبی از من بگیری تا هر دو زمینی شویم ....

 

حمید | در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 11:20 | پيوند |

:: مديريت وبلاگ ::

خانه
وررود به مديريت
پست الكترونيك
 

:: طراح قالب ::
قالب‌هاي حرفه‌اي


:: آمار وبلاگ ::
تعداد بازديدها:
کاربران آنلاين :

:: لينک به وبلاگ ::



:: موضوعات وبلاگ ::

:: دوستان من ::



انتظار

مکتوب

پنجه بر مهتاب

شبهای تک ستاره

سوته دلان

بهشت 47

زلال باران

داره بارون میاد

دختر خورشید

کاغذ دیواری

سکوت

باران عشق *بهرام

زیرشلواری

ناشنیده ها

مسافر کوچولو

آخرین شبنم

کبوتر سفید عاشق

هفت رنگ عشق

بهار من

به قلبم گوش کن

کلبه عشق من

تنها دلخوشی سارا

شب نیلوفری

همراه من

لحظه های تنهایی

به سراغم اگر می آیید

عاشقانه ها

سکوت

:: خبرنامه وبلاگ ::





:: من در ياهو ::


:: آرشيو ::

خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


:: موسيقي ::

  RSS