تبليغاتX
باران عشق

باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها


می خواهم عاشق بمانم

می خواهم عاشق بمانم

می خواهم عاشق بمانم .می خواهم زنده بمانم ، اما به چه قیمتی ؟  تکه تکه های قلبم را دزدیدند . چنان مکارانه فریبم دادند که باز هم عاشق شدم.... چون این را می دانستم که زندگی بدون عشق مرگی بیش نیست ... مرگ برای کسی که می خواهد زندگی را لمس کند با همه زیباییهای آن.

مرا تبعید کردتد به دیار تنهایی تنها یه جرم اینکه خواستم واقعا عاشق باشم . به من وصله دیوانگی زدند چون زبان مرا نفهمیدند . به من به چشم یک موجود ناشناخته نگاه کردند مانند موجودی از سیاره ای دیگر .مگر من چه چیزی از مردم این دنیا می خواستم. هرگاه بال گشودم تا به اوج برسم شکارچی سیاه دلی بالهایم را هدف قرار داد .

هرگاه در راه زندگی خسته دلی تنها یافتم که قلب شکسته ای داشت قلب خود را با او شریک کردم اما وقتی دردشان تسکین یافت و من تکه ای از قلب خود را به او دادم او بی توجه به من مرا تنها گذاشت به جرم اینکه تو قلب زیبایی نداری .

و اکنون که تنها با قلبی تکه تکه و پر از درد در گوشه جزیره ای تنها مانده ام می فهممم که عشق میوه ای است که هر کس لیاقت خوردن آن را ندارد . عشق شرابی است که فقط می توانی آن را با کسی شریک شوی که واقا با آن مست شود نه اینکه خمار و بدمست ....

منتظر می مانم تا شاید پرده ای خسته بال از جنس خودم در این گوشه دنیا در دیار خلوت و تنهایی من بیاید تا شاید بتوانیم مرهمی باشیم برای بالهای شکسته هم.

زندگی شاید همین باشد فریبی ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را برای او و به خاطر او می خواهی

حمید | در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 10:36 | پيوند |

تنها به جرم عشق

تنها به جرم عشق

سالها پیش وقتی هنوز دلم اسیر عشقهای زمینی نشده بود اون وقتی که بزرگترین آرزوم درس خوندن بود ، همون وقتی که دلم جز شادی چیز دیگه ای بلد نبود ..... آره درست همون وقتا یه بی بی جون داشتم که تمام زندگیم بود . یه زن عاشق تنها که غبار گذشت زمان تمام وجودش رو گرفته بود کسی بود که برای دلش ،برای عشقش و برای دلش همه چیز زندگیش رو باخته بود.

من هر هفته بهش سر می زدم تا در کنارش آروم بگیرم ، اونم مریض احوال بود و دیگه دست و پاش از شدت درد قدرت حرکت نداشت و اون گاهی وقتا از شدت درد ناله ای می کرد. وقتی من می رفتم پیشش انگار که تمام دنیا رو بهم دادن .دستاشو تو دستام میگرفتم ،این دستای پر از چین و چروک با همه سردیش دل خسته و تنهام رو گرم می کرد. وقتی دستهاشو به آرومی نوازش میکردم تا شاید از شدت درد کم بشه یا وقتی بهش غذا می دادم با چشمای پر از اشک به ن می گفت : الهی نیکبخت بشی ، الهی خدا هرچی می خوای بهت بده.....

همیشه وقتی منو می دید یه زن برام انتخاب می کرد ولی من با خنده می گفتم : بی بی جون من هنوز دهنم بوی شیر می ده ، ولی اون با بغض می گفت: پسرم می خوام تا نمردم عروسیت رو ببینم ... منم بی بی رو می بوسیدم و می گفتم : بی بی جون دیگه از این حرفا نزن حتما تو اونوقت هستی و باید به من هم کادو بدی.

سالها میگذره و بی بی من رفت و پر کشید به اونجایی که فرشته ها هستن .از اون روز من هم تنها شدم مثل خودش ولی نمی دونم دعاهاش کجا رفت چرا من تنها شدم . من که اونو تنها نذاشتم من که مثل اون عاشق بودم ،پس چرا باید با من بی وفایی کنند ؟چرا انسانهای این دوره و زمان چیزی جز خودشون رو نمی بینند ؟ پس کجا رفت اون دعاها ؟ کجا رفت اون دستهایی که آرامش به من هدیه می دادند ؟ اگر او بود من اینگونه نبودم .من که بی وفا نبودم پس چرا بی وفایی کرد.

 

حمید | در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 9:45 | پيوند |

روزی که زمینی شدم

روزی که زمینی شدم

روزی گفتم که چشمها دروغ نمی گویند .روزی گفتم عشق را می شود از نگاه فهمید .و اکنون می گویم چشم تو جایگاه من است و روزی خواهم گفت کاش چشمانت را به همه جز من بسته بودی.

آنگاه که در کوچه باغهای کودکیم قدم می زنم ، به خاطر می آورم که چگونه در خیال کودکی ام برای خود بالهایی ساخته بودم تا خودم را به اوج برسانم ... در خیال به اوج می رسیدم و به پایین می آمدم بی آنکه بالهایم را از من بگیرند. آخر بالهای من را به خاطر معصومیت کودکیم به من داده بودند چون دلم فقط برای خودم بود و بس ..سالها بعد این بالها سوختند به جرم اینکه نگاهم را به نگاهی فروختم. آری من از اوج به پایین افتادم . من اکنون یک زمینی بودم مانند تو که زمینی شدی . اکنون بالهایم از تو می خواهم اما تو آنها را از من دریغ کرده ای به جرم اینکه شاید روزی بالهایمان را بسوزانند ... پس این آسمانها برای کیست ؟ من چگونه در این سرزمین دور افتاده زندگی کنم ؟ چرا چشمانت دیگر روشنی روزهای اول را ندارند.؟ آیا تو دامی بودی که برای من پهن کرده بودند ؟ روزی دو مرغ عشق در اتاقم داشتم .روزی جفت او را در قفس دیگری گذاشتند و این مرغ تنها شد. از آن روز این مرغ شروع به خواندن کرد و خود را به در و دیوار قفس کوبید تا جان داد . ولی خواندن مرغ عشق از روی شادی نبود بلکه جفت خود را صدا می زد تا شاید باز گردد.

مگر من و تو از یک مرغ عشق نیز کمتریم. ؟  ای کاش تو نیز مثل من بودی . ای کاش می دیدی که این مرغ چگونه خود را به در و دیوار قفس می کوبد .

 

بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوبيد شايد مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي...!

حمید | در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 11:33 | پيوند |

کاش تنها نبودم

کاش تنها نبودم

کاش می دانستم آن شادی گذشته ام کجا رفته .کاش می دانستم آن چشمها که به من عاشقانه نگریستند کجا رفته .کاش می دانستم  می فهمیدم آن قلب که مرا دوست می داشت چرا پوسید. کاش می فهمیدم که وفاداریت نسبت به من تا کی پایدار خواهد ماند.کاش می دانستم که دلت کجاست ، قلبت را را چه چیزی گرفته که دیگر در ان نور امیدی نمی بینم.کاش می دانستم که خاطرات خوش گذشته ام که در خیال کودکی ساخته بودم کجا رفته ؟ کاش میشد یک بار دیگر زیر باران رفت . ای کاش نمی دانستی که دوستت دارم شاید که این دل مغرورم آرام می گرفت. کاش آن شب از تو نپرسیده بودم که می خواهی با من چه کنی تا اینگونه آتشی سوزنده درونم را خاکستر نمی کرد.ای کاش می دانستی آن گلهای رنگارنگ داوودی که در بعد از ظهر یک جمعه غمگین با آن همه دقت جدا کردیم خواهند پوسید. ای کاش می فهمیدی که عاشقی بلا دارد و بلا را به جان می خریدی تا من در بلای دوری تو درد نکشم. ای کاش میشد که از همه دردهایم برایت حرف بزنم اما تو می ترسی که شاید گوشهای تو به صدای من عادت کند و نتوانی از من جدا شوی. ای کاش می فهمیدم که در درونت چه می گذرد که چنین مرا پریشان کرده ای . ای کاش در حالی که تو را داشتم تنها نبودم . ای کاش می دانستی که قلب من اکنون به تو نیاز دارد و وقتی تو برگردی من دیگر نباشم .

جير‌جيرك به خرس مي‌گه : دوست دارم  .خرس مي‌گه : الان وقت خواب زمستونيه ، بعدا صحبت مي‌كنيم.  خرس رفت خوابيد ، ولي نمي‌دونست عمر جير‌جيرك 3 روزه

ای کاش تنها نبودم . ای کاش تنها نبودم .ای کاش....

افسوس  آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد،براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

حمید | در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 11:47 | پيوند |

:: مديريت وبلاگ ::

خانه
وررود به مديريت
پست الكترونيك
 

:: طراح قالب ::
قالب‌هاي حرفه‌اي


:: آمار وبلاگ ::
تعداد بازديدها:
کاربران آنلاين :

:: لينک به وبلاگ ::



:: موضوعات وبلاگ ::

:: دوستان من ::



انتظار

مکتوب

پنجه بر مهتاب

شبهای تک ستاره

سوته دلان

بهشت 47

زلال باران

داره بارون میاد

دختر خورشید

کاغذ دیواری

سکوت

باران عشق *بهرام

زیرشلواری

ناشنیده ها

مسافر کوچولو

آخرین شبنم

کبوتر سفید عاشق

هفت رنگ عشق

بهار من

به قلبم گوش کن

کلبه عشق من

تنها دلخوشی سارا

شب نیلوفری

همراه من

لحظه های تنهایی

به سراغم اگر می آیید

عاشقانه ها

سکوت

:: خبرنامه وبلاگ ::





:: من در ياهو ::


:: آرشيو ::

خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


:: موسيقي ::

  RSS