باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها
|
محروم
محروم کیست ؟ محرومیت چیست ؟ جرا من یا تو محرومیم از چیزهایی که حق ماست و شاید هم قسمت ما؟ من که می گویم خود باعث محرومیتها می شویم . سالها محروم ماندم و ماندی از یک لبخند عاشقانه ! سالها محروم ماندی و ماندم از گرمی دستهایی که تو را بسوی خود می خواند . و اینها همه تقضیر کیست ؟ سالها خودم و خودت از عشقهای دروغی برای خود و دلخوشی خود بندی ساختیم که پای ما و پر پرواز ما را بسته بود . و حالا که اسیریم بخ بند خود دست تجاوزگر هر نابکاری به ما می رسد تا بالهای ما را زخمی کنند و شاید هم بتوانند دل ما را شکار خود کنند. اما تو خود نخواستی و اما من خود نخواستم ، نخواستیم که دل از غیر و دیگران و خودخواهیهای خود بشوییم و دل در گرو عشق هم نهیم. این دنیای فریبکار با این همه زیبایی چشم تو را به عشق واقعی کور کرده . عشق واقعی در مقام و سواد و پول نیست بلکه در یک وجب خاک و یک لقمه نان و دو دل عاشق و شیداست. عشقت را به دیگرا نده که تنها من لیاقت آن را دارم . عشقی که میان چند چیز قسمت شود حکایت رودی بزرگ را دارد که به چند جوب کوچک تقسیم شود و دیگر رود خروشان نیست. خود باید از محرومیتها جدا شویم و ختی با کوچکترین روزنه ای حتی برای یک نگاه دل خوش کنیم.
حمید | در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت
8:1 |
پيوند
| عاشق همیشه تنهاست
و سالهاست که انتظار می کشم. در حسرت یک دیدیار و یک ندای عاشقانه می سوزم بی آنکه کلامی بگویم . مردمان به غربتم می خندند و به دیوانگیم نیشخند می زنند. به آنها خرده نمی گیرم و نفرینشان نمی کنم . چون آنها نمی دانند معنی عشق و انتظار را ...سالهاست که روح خود را به زنجیر کشیده ام به جرم عاشقی و او را به سیاه چال درونم تبعید کرده ام تا این روح تغیانگر دل به دیگری نبندد. سالهاست در این روسپیخانه دنیا که وفا در آن نیست وفادار ماندم به هیچ ... نمی دانم چرا کسی درک نمی کند سالها انتظار وبعد به تو بگویند ناامید نشو ! امید ؟ کدام امید ؟ امیدی که در پس آن تحقیرها و انتظارهای دوباره باشد . بی آنکه بدانی عاقبت کارت چه می شود. فرهاد اگر کوه را کند می دانست که شیرین در انتظار اوست ... مجنون اگر آواره بیابان شد می دانست که لیلی دیوانه اوست ....و اما تو ای خوب من ! رسم عاشقی گم شدن در معشوق است ،دیوانگی است ،خود را ندیدن است . عاشقی این نیست که انسان در خودخواهی خود غرق شود بی آنکه درد کشیدن معشوق را ببیند. نمیدانم چرا دنیا اینگونه شده است .چرا وقتی به کسی می گویی دوستت دارم از تو دورتر می شود؟چرا وقتی به کسی می گویی دوستت دارم حتی اگر او نیز این حرف را در دل داشته باشد آن را پنهان می کند ؟ ای کاش آتشی تمام احساسات این مردم دغل را می سوزاند و از خاکستر آن احساس تازه ای متولد می شد ای کاش این مردم به درد من دچار می شدند تا شاید ،شاید .....نه هیچ فایده ای ندارد سرشت انسان قابل تغییر نیست
حمید | در شنبه دهم تیر 1385 ساعت
8:58 |
پيوند
| |
:: مديريت وبلاگ ::
خانه
:: طراح
قالب ::
:: لينک به وبلاگ
::
![]()
:: موضوعات وبلاگ ::
:: دوستان من ::
:: خبرنامه وبلاگ ::
:: من در ياهو ::
:: آرشيو ::
|