باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها
|
تنها میان آدمها
تنها میان آدمها تنها میان کوچه های بی روح تنها میان درختان بی روح تنها میان این زمستان سرد می گردم به دنبال آن کسی که دور از آدمها باشد دنبال آنکه بودها و نبودها هستها و نیستها و رنجها و سختیها او را از من دور نسازد .... بدم می آید از آدمهای بی وفا از این آدهای دورو .... چرا آدمها اینگونه هستند؟ مگر آنها احساس ندارند ؟ مگر آنها دنبال گمشده نیستند ؟ مگر آنها عاشق نمی شوند؟ مگر از وفاداری چیزی نمی دانند ؟ مگر آدمها چند بار عاشق می شوند؟ آری آدمها عاشق نمی شوند....بدم می آید از آدمها ...بدم می آید ...آدمها بی وفا هستند .وقتی که فکر می کنی عاشقت هستند وقتی که با تمام وجود احساس می کنی که دیگر تنها نیستی ناگهان تو را تنها می گذارند به تو میگویند که تو تنها ایده آل آنهایی ولی تو را کنار می گذارند تنها به دلیل یک فال یا یک استخاره ... چه خنده دار چه پست و چه دور از خدا ....مگر عشق من مگر آینده من در فال یا در استخاره آمده ؟ ای ننگ بر شما آدمها که ننگی بر عشق نهادید که پاک نخواهد شد مگر با خون عاشق و افسوس که خونی در رگهای شما بی دلان نیست ... می روم دیگر از شهر شما آدمها می روم شاید در انتهای جاده به شهر اندوه یا شاید به شهر دل شکستگان برسم شاید هم در راه همسفری لایق این راه یافتم .... دیگر نمیخواهم شما آدمها را ببینم که نامحربانی شما بر حانم آتش زد ...
حمید | در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت
9:28 |
پيوند
| |
:: مديريت وبلاگ ::
خانه
:: طراح
قالب ::
:: لينک به وبلاگ
::
![]()
:: موضوعات وبلاگ ::
:: دوستان من ::
:: خبرنامه وبلاگ ::
:: من در ياهو ::
:: آرشيو ::
|